بیتــــابـــم و بیــــدارم در این شب یـلدایـی
یک دشت غـزل دارم در این شب یـلدایـی
عمریست زمن بردی اکنــون ز چــه آوردی
این دل که سیه رو شد در این شب یلدایـی
رفتی و مــرا دادی دل پـر غـم و رو شــادی
مـانـدم کـه چـرا ماندم در ایـن شب یلدائی
خواهم که رها سازم خود را بلمی سازم
در بـحـــر تــو انــدازم در این شب یـلدائـی
یارب بـــــه شب تـارم یک جــا کرمی دادی
گفتا که خموشی گیر در این شب یـلدائـی
آری خموشی گـیــر ازدل نظرت بــرگیــــــر
با عقل مشــو درگیــر در این شب یـلدائـی
عقـل شرر افـکـن را افـکنـدم و دل دیـــــدم
روشنگــــر هر بزمی در این شب یـلدائـی
بـا یـاد رخت جــانـم گفتــم که غزل خوانم
دیدم به دمی ماند خود این شب یـلدائـی
دانستم از آن اول رمزی است دراین جدول
آن هم بر دل رو شد در این شب یـلدائـی
جان دادن و تن دادن بی خیر جهان دادن
آن بـود کـه من دیـدم در این شب یـلدائـی
(شریف)
|
+| نوشته شده توسط
شریف در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387
|